دربارهی حسّ تعلیق
مدتی است که چیزی مثل یک حس تعلیق در من دویده است. نه اینکه پیشتر در چنین حس و حالی نبوده باشم، سهل است سالهاست در این حالام، اما این اخیر گویی این حس بیشتر خود را نشان میدهد.
غروب پنجشنبه است. در حیاط منزل نشستهام، اذان رو به اتمام است. جهانمانی تار مینوازد در «دیدار» و هوا دیگر دارد کامل رنگ روشنایی از خود میگیرد. ترکیبِ موسیقی-اذان، نوایی خیالی ساخته است.
حسِ کنده شدن دارم. اذان تمام شد... جهانمانی هنوز مینوازد. پاهایام گویی روی زمین نیست. در هیچ کجایام: "شبیهِ هیچ شده"ام. دلام رفتن میخواهد: «فمن یخرج من بیته مهاجرا الی...» اما میدانم که آن هم چارهی کار نیست. گرفتار «هیچ» شدهام. هزاران صدا در مغزم موج میزند...
- هر کو نکند فهمی زان کلک خیالانگیز...
- ... به دنبال «تعلیق خداوند» است، این تمام پروژهی اوست.
- اگر تقاضایتان رد شد میتوانید از افسرِ ... شکایت کنید، تقاضای شما دوباره بررسی میشود...
- Religious pluralism fails to understand deep differences between religions
- ای عاشقان ای عاشقان، هنگام کوچ است از جهان/ بر گوش جانام میرسد بانگ رحیل از آسمان...
- تا آخر جولای جا نمیدهد، توی رزرو بگذارم؟ قول نمیدهم.
- نسبت خدا با هستی نسبت قندی است که در آب حل شده باشد: همهجا هست و هیچجا نیست...
- فریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران
- No one but me can save myself but it`s too late
- ولا یجرمنکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا...
- ....

نظرها
بسم الله
{صمیمانه ترین درود}
/ جناب میردامادی عزیز /
...
دیوار کعبه که شکافته می شود،
فرق ابلیس نیز...
آن روز تمام آنها فهمیدند «ابابیل» و داستان سنگ ها... کعبه و مولد حق.
...
زیباترین گل های تبریک و مهریان ترین پیامک های محبت، نثار شما...
باشد که لایق دوستی اش باشیم.
یا...
علی.
Posted by: سید کمال الدین دعائی | July 15, 2008 11:42 PM
خوشحالم که برخوردهای نامعقول . . . بی دلیل . . . بی ادبانه و سرد برخی از دلتنگی رفتنت برای من خواهد کاست ...
و خیلی رنجورم از اینکه گویابرخی آدمها فقط و فقط منتظرند بهانه ای برای ژست گرفتن و برخورد از موضع بالا پیدا کنند . . . و در ضمن یادم باشه که اون توصیه ای که در مورد دلسوزی نکردن نسبت به دیگران به من کردی را در مورد نزدیکان تو هم اجراکنم . . . نوشت باد رفتنت که بار من اکنون با این برخوردها سبک تر از قبل است
Posted by: taheri | July 16, 2008 12:57 AM
عزيز دل!
عمق احساست رعشه بر اندام كلماتت انداخته ...
ترجيح مي دهم بجاي اينكه آيه نفر(به سكون فاء) را به يادت آورم، آرزو كنم كه هر چه زودتر از آن شرابي قسمتت شود كه حافظ نويدش را داده:
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
اميدوارم ... پيش از آن كه دير شود.
یاسر: ممنون بالاخره دعاهای خیر برای دیگران بر جوانان آن هم از نوع صبیح الوجه شمالی اش عیب نیست
Posted by: علي رضا آزاد | July 16, 2008 2:33 AM
سلام.
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا
یاسر: همیشه این مولویات به جایت به آدم حال می دهد پسر یک کم دیگر مرا نبینی آن وقت دیگر شاید دست ات حالا حالاها به من نرسد برادر ها
Posted by: صبح روز بعد | July 16, 2008 10:40 AM
سلام!
یک چند کلمه ی تُرکی هم بگو!
یاسر: گفتیم تا شما هستید ما مجاز به ورود به ساحت اتراک نیستیم
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی، ایران، تهران | July 16, 2008 5:25 PM
یک دقیقه خیره ماندن به سقف!
Posted by: رامین مستور | July 16, 2008 9:17 PM
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کهکشان
یاسر: کجایی مدتی است اصلا خبری از شما نیست؟
Posted by: ht | July 17, 2008 12:34 AM
سلام
ناگاه بانگ برآمد که خواجه برفت!
کماکان منتظر فرمایش شما جهت پخت آش رشتهء پس پا هستیم.
البته نمی دانم رسم مشهدی ها چیست؟
Posted by: سید مهدی طاهری | July 19, 2008 1:17 PM
هنوز هم از روی دلسوزی به برخی توصیه عدم دلسوزی میکنین
Posted by: emamdadi | July 31, 2008 2:49 PM